زیســتن را مـی گویـم!...

برنامه ریزی میکنم. برای یک تحول درونی.. تحولی نسبت به تا کنون ..«زیســـتن را مــی گـویـم!»

پنج اردیبهشت..

امروز .. بعد از چند روز استراحت (توفیق اجباری).. رفتم کتابخونه دانشگاه .. رفتم و کتابی رو که چند روز قبل دبده بودم ( وابستگی متقابل) را برداشتم و به سمت سالن مطالعه بردم.. اینکه کجا بشینم و رو به دیوار یا رو به بقیه بشینم و همه این ها در حین راه رفتن جلوی من نقش می بست.. عمدا به سمتی رفتم که کمتر راحت بودم.. به سمتی که تعدا بیشتری از دانشجوها مشغول مطالعه بودند.. نه.. نتونستم اونجا رو انتخاب کنم. همین طور که میومدم سمت قفسه ها که راهم رو کج کنم کتابی رو دیدم با عنوان بزرگ..

                                               "خدا"      

                                                     و انسان در قرآن                                              .

اولین بار بود کتابی با این مفهوم را با یک کنجکاوی و علاقه خاصی بر می داشتم.. بدون هیچ پیش فرضی و اینکه اصلا این واژه را تاکنون شنیده ام. راستی .. راستی .. راستی..  کتاب را خواندم.. فقط دو صفحه .. ولی تاثیری عجیب روی من داشت.. حال عجیبی داشتم.. آنقدر حس خوب.. که با خودم گفتم..خب امروز خیلی کار کرده ام.. بروم به خودم جایزه بدهم و وقت برگشتن از راهی برم که ان درخت توت بزرگ را ملاقات کنم.. و دلی از غذا پر کنم.. آؤه ..این شهوت ها واقعا موجب حواسپرتی ان..و دوست داشتم در این باره هم بنویسم.

اما وقتی میخواستم بنشینم..یک نفر داشت از چند میز آنطرف تر به من نگاه می کرد.. راستش..کمی معذب شدم.. وی  هم متوجه گشت.. اما نشسته بودم و دیگر او را نمی دیدم .. ولی حس کردم اصلا راحت نیستم .. چون ان لحظه جلوی چشمم بود.. حجم زیادی فکر در سرم نقش می بست.. به همین خاطر با وجود همان ترسی که از دیدار دوباره او داشتم کنار آمدم و با اشتیاق به این که من باید رفتار خودم را درکنترل داشته باشم.. و برای شناخت ترسم.. بلند شدم.. و بدون توجه به اطرافم.. بااطمینان به اینکه می خواهم خودم باشم و نه ترس.. رفتم و همانجایی که در معرض دید بیشتری بودم نشستم ولی دقیقا پشتم به سمت وی بود..و مطمئن از اینکه باید با این موضوع کنار بیایم و بدون اینکه او را ببینم و او مرا می تواند ببیند.. بر اوضاع کنترل داشته باشم.. و کتاب بخوانم و از خواندنم هم لذت ببرم... رفتم و نشستم و حتی نفس هایم را شمردم و نفس عمیق تری کشیدم.. کم کم مطالعه را آغاز کردم و ... الی آخر..

تا وقتی رسیدم خوابگاه همش در حال مجاب کردن خودم بودم.. که راه مستقیم در پیش بگیرم.. و همینطور شد .. اما خب به هرحال .. اون حالی رو که با مطالعه بدست آورده بودم بر باد فنا رفت.. و اینجاست که باید بگویم بخاطر حواسپرتی ست.. عوامل حواسپرتی زیادن.. و هر چه هست در درون خود مان هست.. نه درخت توت بود و نه .. بلکه همون شکم پرستی و تنبلی خواهی بود که به خاطر چند لحظه تمرکز .. طاقت نیاورده بودم و  بهانه می آوردم.

قصد دارم  از کتابهایی که مطالعه میکنم .. هر بار جمله ای را که بیشتر بر من تاثیر دارد بنویسم..

پس مطالب را ادامه می دهم حتما..


۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
About me
با سلام و درود.
دلگرمی ها و نظرات، اینجا ارزش واقعی خواهد داشت.
این وبلاگ ..انعکاسی از آزمون وخطاها ی اینجانب هست..
+ دوستان مجازی، این وبلاگ را نمی خواهم حدس بزنم..می خوام خود خودم باشم.. یعنی اون کسی که هنوز نشناخته امش.. برای همین حرف های این وبلاگ را حتی ممکن است خودم نتوانم رد یا قبول کنم.


+ این جا قلم زنی ها در طی زمان تکمیل و اصلاح شدنی است.
+ اغلب این نوشته هـــــــــــــــا هیچ ارزش معنوی و مادی ندارد. و حتی ارزش کپی برداری هم ندارد.
دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
پیام های کوتاه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان