تو را هرروز جور دیگری باید دوست داشت!

مسیر خدا کجاست؟!..«زیســـتن را مــی گـویـم!» !

هشتم فروردین

این روزها ..بهترین فرصت برای سفر هست.. سفر مهم نیست به کجا..مهم این هست از فضای همیشگی زندگی بیام بیرون.. من اما اومدم تهران.. بااینکه قبلا سفر به تهران داشتم ولی در حد کارهای اداری یکی دو روزه .. وفشرده.اولین بار بود که برج آزادی رو دیدم.. شهر ما شهر زیبایی هست.. درسته پایتخت نشین ها این روزها میرن شهرهایی که کمی هوا و طبیعت بکر داشته باشه.. اما خب برای من هم  دیدن تهران یک گزینه خوب بود.. تنوع هست.. فکر نمیکردم برام هیجان انگیز باشه..  از طرفی .. یک حس تازه تر که تجربه کردم.. این بود که همیشه سر در دانشگاه تهران را توی عکس ها دیده بودم.. ولی یک شب با خونواده از اونجا عبور کردم ..و من که کاملا بی انگیزه بودم برای ادامه تحصیل دکتری و بالاتر..تونستم اون انگیزه و حس اشتیاق لازم را در خودم بیایم.. خلاصه بگویم که اون حس پیشرفت که تا الان منو به جلو آورده بود و مدتها ست که گمش کرده بودم.. با دیدن دانشگاه تهران دوباره تونستم پیداش کنم.. نه بخاطر کلاس و وجهه دانشگاه..بلکه من علاقه مند به این تحرک هستم که در بین مردم ساکن پایتخت دیده ام.. در شهر کوچک ما.. بیکاری کاملا به چشم می خور.. بی انگیزگی و خمودگی را می توان بین افرادی که روزشان را در میدان مرکزی شهر به پایان می رسانند مشاهده کرد.. من اینجا زندگی را بهتر درک کردم.. کمی از فضای کوچک ذهنی ام بیرون اومدم..

و اتفاق جالب تری که برایم افتاد.. اما مربوط به برداشت ها و دنیای درونی خودم هست.. امروز بامداد از خواب پریدم.. با وحشت عجیبی .. گرما وحرارتی که درخود حس کردم.. مرا بیش تر به عمق احساسی عجیب هدایت می کرد.. خواب دیدم مرگ به من خیل نزدیک هست.. ولی از دستش فرار کردم و بهش گفتم من میرم.. فعلا کار دارم.. وقتی از خواب بیدار شدم گویی واقعا از مرگ میگریختم.. و من بودم و سکوت دیگران.. و من بودم و هیجانی که پشت آن ترس از واقعیت بود .. و من ..................بودم و اندیشه اینکه واقعا برای چه مرگ پذیرفت که برگردم... شاید اگر نتوانم برای بودنم در اینجا هدفی جدی را در خود درک کنم یعنی جایی برای بودنم در اینجا نخواهد بود.. هرچه فکرکردم.. دیدم نمیخواهم بمیرم.. و می فهمیدم چه نعمت بزرگی است زندگی ..اما از سویی  نمیدانستم از این نعمت به کجا باید برسم.. شب قبل گماانم این بود که دانشگاه تهران چشم انداز جدیدی را بر من گشوده.. برای ورود به مرحله ی ای جدی از زندگی .. و ارتباطات و خدمات.. اما یادورای این هم نمیتوانست مرا توجیه کند..که به مرگ نه بگویم.. من حتی به همسر داری و تولید مثل هم فکر کردم در ان لحظه.. اما هیچ نیت خوبی دلم را آرام نکرد .. به جز اینکه ساکت شدم .. همین دم بود که فهمیدم من واقعا تسلیم مرگ شده ام در واقعیت.. فهمیدم که من واقعا مرده ام... یا همانطور که در این خواب هم دیدم.. رو به موت هستم.. مرگ انگیزه.. مرگ شور واشتیاق..مرگ هدفمندی..بیهودگی.. سرگردانی.. گاهی وقتا فکر می کنیم هدف داریم.. در صورتی که هدف گذاری باید طوری باشه که تمام بهانه برای زندگی کردن را در برداشته باشد.. که ما را در برابر مرگ تدریجی و زوال عشق و شور زندگی تضمین کند.

هدف که از درون ما می جوشد و ما را به خودش مشغول نکند..بلکه فهم ما را از خود مان گسترش می دهد..به درستی هر هدف به اندازه ای که به ما درفهم بودنمان یاری می رساند حقیقت دارد.

تشکر از همراهی تان ..شاد باشید.

۰ نظر
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
About me
با سلام و درود.

+ این وبلاگ را نمی خواهم حدس بزنم..می خوام خود خودم باشم.. یعنی اون کسی که نشناخته امش..

+ این جا قلم زنی ها در طی زمان تکمیل و اصلاح شدنی است.
+ اغلب نوشته هـــــــــــــــا ارزش معنوی و مادی ندارد. و حتی ارزش کپی برداری هم ندارد.
دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
کلمات کلیدی
پیام های کوتاه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان